از کجا شروع کنم؟؟؟؟

الان دقیقا ساعت شش و ربعه و من دقیقا یک ساعت و ربه که بی خوابی زده به سرم ....

یه نکته ای که کشف کردم اینه که من دایم میشینم افسوس گذشته رو می خورم ...هی به گذشته فکر

می کنم حالا این گذشته خیلی هم نباید دور باشه ها ...حتی یه هفته پیش ...

اگه قرار باشه از همین الان زندگی کنم چیکار می کنم ؟؟؟؟

از همین الان الان ..................

------------------------------------------------

من یه خودشانسی دیگه اوردم اونم اینه که باید دوباره بینی مو عمل کنم ...به خاطر یه سری مشکل

تنفسی ...

بعد به این فکر می کنم منی که حالم الان انقدر خرابه ........چطوری جراحی و درداش و مراقب هاشو

می خوام تحمل کنم؟؟؟؟؟؟

بعد یادت بهمن 91 افتادم ....دقیقا اون موقع حال روحیم افتضاح بود ...حتی شب قبلش رفتم رو پشت بوم

و دلم حسابی گرفته بود و فردای اون روز بابا فوت کرد .......یه مرگ ناگهانی

پس ما ادم ها خیلی قوی تر از اونی هستیم که فکرشو می کنیم ....خیلی

دقیقا نقطه ای که حس می کنیم توانمون ته کشیده ...هنوز کلی توان برای ادامه ی راه داریم ......

نباید زود ببازم  ........

-------------------------------------------

یه جدایی از فضای مجازی باعث میشه که این روزها بیشتر به خودم بیام ....


بعضی موقع ها به یه چیز اشتباه می چسبی ( حرف اشتباه ....دوستی اشتباه....کار اشتباه )

میدونی که اشتباهه می دونی که غلطه ولی جرات اینکه بری تو آیینه به چشات نگاه کنی

و بگی آی دختر اشتباهه رو نداری !

می ترسی از اینکه تموم بشه چون فکر می کنی اگه تموم بشه احساس خطر می کنی

تو ...تو فضای امن اشتباه خودت خو گرفتی بهش عادت کردی حداقل می شناسیش ولی بیرون

از فضای امن اشتباه برات آشنا نیست ...برات پر از تنهایی هاست

برات سرزمین ناشناخته هاست

مرد می خواد ...جرات می خواد بیرون کشیدن از دایره ی اشتباهات 

 

همیشه فکر می کنم همه ی ما ادم ها می دونیم و می دونستیم چی درسته چی غلط


ولی غلط بودن انگار راحت تره و اسون تره ...آشنا تره

 

 

ستاره . دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1392 . 17:15 . C0mmentS
 
 
این پست برای این تاریخ بود ...یادش بخیر
حالا من می خوام از این اشتباه بیام بیرون ...........
 
میدونم زمان گذشته تو این مدت ....ولی شاید واقعا لازم بوده ....شاید درس گرفتن از اشتباه ها هم
لازمه ....اصلا شاید اشتباه کردن بعضی موقع ها هم لازمه ......تا بفهمی راه درست چیه
 
 
من مرد رد شدن از اشتباه هام هستم ....
"من نمی تونم " شوخیه واسه این همه توانایی های که ما داریم .......
 

 

پ.ن) علی آقا که کامنت خصوصی گذاشته بودی ....شرمنده بابت این همه تاخیر ...

من خصوصی نمی نویسم اون پست های خصوصی برای پست های که قبلا رو وبلاگ بوده ولی یه مدت

که میگذره خصوصیش می کنم ...

راستش کل ارشیو رمزیه ...و رمز هاشم مختلفه ...دقیقا همون پست های که خوندید ..

:)

ستاره . شنبه بیست و ششم مهر 1393 . 6:34 .


 


CONT!NUE
ستاره . دوشنبه بیست و چهارم شهریور 1393 . 20:53 .



CONT!NUE
ستاره . پنجشنبه سیزدهم شهریور 1393 . 22:17 .



CONT!NUE
ستاره . چهارشنبه بیست و نهم مرداد 1393 . 3:50 .



CONT!NUE
ستاره . پنجشنبه بیست و سوم مرداد 1393 . 0:4 .


 


CONT!NUE
ستاره . سه شنبه چهاردهم مرداد 1393 . 23:10 .



CONT!NUE
ستاره . پنجشنبه نهم مرداد 1393 . 0:57 .


 

 


CONT!NUE
ستاره . جمعه بیست و هفتم تیر 1393 . 22:42 .


مدت هاست انسان بدی شدم. یادت می آید خدا ، همین را گفته بودم که می خواهم بد شوم و گنه کار. میخوام بیخیال همه چیز شوم. اما انگار حالم بدتر شده است. یادم می اید در اوج سختی ها بودم اما دلم برای تو و پیش تو بود خدا و این آرامشی بود که در تنهایی و خستگی مرا به آغوش آرامشت میرساند اما الان که بد شدم الان که میخوام خودم را به خواب بزنم و بدیم را توجیح کنم جای خالیت در قبلم بیشتر از هر چیز مرا آشفته کرده است خدا میدانم که تو چشم به انتظار بازگشتم به سوی خودت هستی و مرا با همه گناهانم خواهی بخشید اما من روی آمدن ندارم. شاید مرگ برایم بهتر باشد. و عذاب روح پریشان مرا بیشتر آرام کند. الان نمیدانم چه مرضی دارم. مرض مرگ یا مرض زندگی. ای کاش این روح و وجود پریشان را امشب در حضور خویش به آرامش برسانی. شب قدر نزدیک است. می گویند این شب خاص است و برآورده میکنی. اما من که میدانم گره قلب من با بهانه قدر حل نمیشود. دل من فقط حضور خودت را میخواهد. چشمانم به دستانت نیازمند است که آن ها را ببندی و مرا در آغوش کودکیم بخوابانی.
ستاره . چهارشنبه بیست و پنجم تیر 1393 . 17:27 .



CONT!NUE
ستاره . سه شنبه هفدهم تیر 1393 . 23:31 .